Sunday, November 1, 2009

نیلوفر 2

تن گرم ظهری در خنکای سایه ی دیواری که با بهت بیراه نگاه ان سایه در معبد کنار باغ و ان کوچه ی پر درخت رویایی رو به زرینه ایی دور ...آشنا ... مملو از برگهای رنگی .. خشک .. با لرزش دل رنگی اتفاقی پاییزی .. در صدای خش خشی گنگ .. که نوسان رفتنت را زمزمه می شوند در تصویری به یادگار از آستان پاک درختی که ارام در بستر خود ارمیده بود .. در چشمان من رویید
و شکاف سینه ی ان تبریزی بلند .. که گویی نوک نازکترین شاخه هایش .. کنار نسیم بی پروا در سکوتی سکر آور از لب آبی اسمان بوسه بر می داشتند ..
ناگهان در همر اهی عبور سیب ستانی دلگیر .. قدم بر دامن پر مهرزرینه می گذاری ... رودی غنوده در دل دشت میاندواب ...جلگه ایی از تبار ساسانی ... در نفسهای آذر گشسب .. آبشخور .. تخت سلیمان را کناره می رود ..... تا در انتها به سیم تن سیمینه برسد .... و دریاچه اش در اورمیه ... را لبریز طعم الما اتی به خواب کودک امروز اورد ...
علفزار تنهایی دلباختگی های من که میهمان هزاران طوفان خاموش .. در من شده ... تا سرودن را در التهاب قسمت رنگی زمین ... دور از انتظار .. در سرزمین دوستی های ناباور گل ویخ .. در مسیر ی که اسیابهای ابی .. .. از رونق می افتند .. هم اوردیهای ان چوپان در شیر دوشی و جا پای نوری که سهم بره اش را می جوید .. در کاسه ایی که می نوشی ...خطایی در گیر ناله های شیشه ایی نی لبک در بند شده و حضور ی که خود را از روبرو تماشا می کند تا در کمتر از قلب مادر بادها خلاصه نشود ...
انگاری امروز چشمانم در روشنی های قلم با هستی خواهی از روبروی وزشی در طبع بلند شما می گذشت .. که سرشار نوری بیرنگ ... در خیره گی تبخیری تند مثل بوته ایی که خود را در بی گاه رها شده ایی فرضی تنها می یابد ... در سما ع انگار ه ی طرحی از پاییز موطن گمشده ایی نجوا کنان ... سر به دیوار عصیان بکوبد ... در راهی پیموده نشده .... دریچه ایی بیاید . تا شاید در خلوت اضطرار تپشی اصیل ...گیاهی که مادرمرداب را انتظار می کشید .. بهار را ..نقاشی کند .. بر بیداری خاکستری درخت از بالا زمین را برای لحظه ا یی هم که شده دور شود ..
انتظار ...رگهایم را بیش از این تاب نیاورد .... در تاریک و زیبای بام و برگ از همه ی بالهای گشوده شاید اگر تنها یک پر کم بیاید .. پر گشودن توفیق نباشد ..
من انرا تکرار هزار باره ی پرش گام می نامم ... در مرز یک رویا ... کنار زمین گلف
سروده تان زیبایی انگیخت ....انعکاسی از شما در من

Monday, October 26, 2009

نیلوفر

در نگاه نیلوفر ی باران خورده که در حال خوش .. چراغک ... و صدایی که نرفته ... باز امده شمایلش را بر صورتی زیبا رویایی ماورایی میخواست کشیده دید ... زمزمه عصرگاهی را یادم اورد که تا دل گرم و بی تاب رود سر بر شانه ی خورشید .. تنها .. در تاریکی ترسی نا گاه . بی پایان که همیشگی بی آزارترین جرقه ها را در خود پناه می دهد ... دستهایی که گنجشکی کوچک نیز گاهی هوس می کند آشیانه زیبایش را برای جوجه های سر به مهر در ان لانه کند ....
همراز برگها ... شاخه هایی که در دامن بی ادعا و مهربان باد به رقص در می ایند ... و باغی که چشمانت را در بهتی سبز روی بالش میوه خواب می کند ... کنار ان لاله ی بیرنگ و رویایی که در عمق نگاهی در دستهایت رو به دلت چشمکی میزندو تو بی انکه بخواهی میان اینهمه زیبایی ستاره شده ایی
یادم باشد هنگامی که می ایی بگو یم پیچک به چپر ها نپیچد ......
رازیست که پنجره ها را دیدنی مینماید .. ... روی سرم بید تنهای شهر تویی یادم باشد .. در نگاهت به سویی کوچه فرو رفته .... پا در گل نلرزد ....
وزش خاموش . شهر تویی .... سایه ایی شد ه ا م در عبورت ...و شیاری که ز هراس سر پا ایستاده .... در چشمانت پریدن را می اموزد